و خداي دگر گونه ا ت را بيافرين . انتظار بيهوده ا ست:

خدائي تو را آرامش نخواهد گفت ، ترا خنده نخواهد آموخت،

ترا خدا گونه شدن ميسر نخواهد كرد،تا تو او را به گونه ديگر نيا فريني.

برخيز خاكي شايسته ي خدايت بياب با زلال ديده ات بياميز

و دست بكار شو. كه اين خدا ديگر خداي خوب توست، كه تمام

جانت براي آفرينش او بيدار بايد. نه خدائي از گونه خدايان ديگر

نه ، خدائي شايسته تو ، خدائي كه همچون تو زيباست ، خدائي كه

هر چه گوئي آن كند. قضايش را تو مقدر ساز:

امروز اراده مي كني كه تو را زيباترين بيافريند و مي آفريند،
 

فردا بايد آفتاب زندگيت بدرخشد و كودكي ات را نور باران كند

و مي كند . هفته ي ديگر جواني سرشارت ، ماه ديگر فرزند

پر شكوهت ، سال ديگر اميد بي فروغت ، قرن ديگر پر بار زندگيت

و عمر ديگرخداي دگرگونه ات ، و همه را مي آفريند .

برخيز

كفش بپا كن و بيا
 

 
و بيا تا جايي...

كه خدايت هر آنچه نگفته اي آن كند. دگر آفتاب كودكي ات ،

جواني سرشار و فرزند پر شكوهت ، اميد بي فروغ و پر بار زندگيت

را همه او خود نگفته كند .

آنجا  كه ديگر هر آنچه كند خواست توست . كه نمي گويي و ميشود

آنجا كه:

پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان

روي كلوخي بنشيند با تو

و مزامير شب اندام تو را

مثل يك قطعه آواز به خود جذب كند .

" سهراب سپهري"