جاذبه هاي طبيعي استان كرمانشاه

  

کوههای دالاهو

ارتفاعات دالاهو دارای قلل بسار بلندی است که بلندترین قله آن 2250 متر ارتفاع دارد . قسمت اعظم این ارتفاعات دارای پوشش جنگلی و مراتع سر سبز در دامنه آن می‌باشد و اکثر مدت سال به وسیله برف پوشیده شده است . این رشته کوه از یکسو بر دشت بین‌النهرین مسلط است و از سوی دیگر به جنگل های کرند و اسلام آباد دید ممتدی دارد .

ادامه نوشته

کوله پشتی

 

 كوله پشتي

گردآورنده: ايمانه رسولي 

 

منابع: 1- كتاب آموزش نوين كوهنوردي 2- كوهنوردي لذت آزادي در اوج بلندي ها

 

   كوله پشتي چيست؟

تمام وسايل ضروري براي يك برنامه كوهنوردي به اضافه غذا و مايعاتي كه به آنها نياز پيدا مي كنيم را بايد در وسيله اي به نام كوله پشتي حمل كنيم.

كوهنوردان معمولاً داراي حداقل كوله پشتي هستند. يكي براي برنامه هاي يك روزه و ديگري كوله بزرگ و كاملي براي حمل كليه وسايل خود و كمپ زدن در طبيعت.

توجه: در حقيقت كوله پشتي وسيله حمل وسايل زندگي موقت ما در كوه  است.

ادامه نوشته

کرامپون

 

کرامپون

 

 قسمت هاي مختلف کرامپون :

1- تسمه اتصال

2- بخش عقب

 3- نوک هاي جلو

انتخاب بهترين كرامپون اولأ بستگي دارد به آنكه شما چه استفاده اي ميخواهيد از آن بكنيد دومأ ساختمان كفش شما نيز در انتخاب يك كرامپون خوب اهميت دارد.

براي كوهنوردي در كلاس و پايه معمولي كه داراي يخ معمولي است و مسير هاي برفي آن نيز داراي شيب زياد نمي باشدبهتر است كه از كرامپونهاي متحرك , قابل تغيير و انعطاف پذير استفاده كنيد .اين نوع از كرامپونها براي زمينهاي نه چندان سخت كه بيشتر احتياج به راه رفتن دارد تا صعود فني مناسب مي باشد.

از لحاظ روش اتصال كرامپون به كفش ميتوان آنها را به سه دسته تقسيم كرد :

1- كرامپونهاي بندي                   Strap-on

2- كرامپونهاي نيمه اتوماتيك      Newmatic (aka Rapidfix)

3- كرامپونهاي اتوماتيك              Step-in (aka Automatic)

  کرامپونهاي بندي

دراين نوع از كرامپون كه با هر نوع كفشي كار ميكند به سادگي توسط بندهايي كه به صورت شبكه بافته شده است زير كفش بسته ميشود و بندهاي آن از روي كفش گره زده مي شود. مزيت بسيار خوب اين كرامپون اين است كه به راحتي با هر كفشي بسته ميشود , ولي پوشيدن آن كمي وقت گير است .

 كرامپونهاي نيمه اتوماتيك

اين كرامپونها بخاطر سهولت استفاده از آن خيلي سريع عموميت پيدا كرد. اين نوع كرامپون نيز با همه نوع كفش كار ميكند.اين كرامپون داراي تسمه هايي در قسمت جلوي كفش (پنجه) و يك اهرم پاشنه و حفاظ پاشنه در قسمت عقب كفش مي باشد. اين امكانات شمـا را قادر به استفـاده از اين كرامپونها با كفشهايي مانند Trango Plus مي سازد.كه شيار مخصوص كرامپون آن فقط در پاشنه است. با اين نوع كرامپون شما ميتوانيد يك جفت كفش همراه خود بر داريد و فقط هر جا لازم بود از كرامپون استفاده كنيد. فقط لازم است بند و تسمه كرامپون را ببنديد , اكنون شما قادر هستيد كه هر نوع يخ را به راحتي در نورديد. در مورد استفاده كرامپون با كفشهاي دو پوش نيز اصلأ نگران نباشيد چون اين كرامپون محكم روي لايه خارجي كفش بسته مي شود.

 كرامپونهاي اتوماتيك

اين كرامپونها در قسمت عقب و جلو داراي حفاظ يا ميله فلزي هستند ويك اهرم در قسمت پاشنه نيز دارند كه شما ميتوانيد بوسيله آن كرامپون را فيكس كنيد. براي اينكه اين كرامپونها به خوبي و مطمئن بسته شوند لازم است كه كفشها هم در قسمت عقب يعني پاشنه و هم در قسمت جلو يعني پنجه داراي شيار مخصوصي باشند.

اين نوع كرامپونها به راحتي و سريع پوشيده مي شوند و خيلي سريع از پا در مي آيند و در ضمن بعلت نداشتن تسمه مانعي در برابر گردش خون در پا ايجاد نمي كنند. نوع غير متحرك و همچنين نيمه متحرك آن در بازار وجود دارد و شما ميتوانيد از نوع غير متحرك و يا نيمه متحرك آن استفاده كنيد.     

همانطور که می دانید کفش دقيقاً بايد بر روي کرامپون قرار گيرد .

 نحوه تيز کردن نيش هاي کرامپون :

در اثر استفاده زياد از کرامپون ممکن است در اثر مرور زمان نوک شاخک هاي کرامپون کند شود . البته در کرامپون هاي امروزي کمتر چنين مسئله اي پيش مي آيد . حتي اگرا شما با کرامپون تان بر روي سنگ بالا ، پايين بپريد نوک آن کند نمي شود . ولي اگر از کرامپونهاي قديمي استفاده مي کنيد بايد به ياد داشته باشيد که هيچگاه از سنگ فرز و يا هر دستگاه ديگري بجز سوهان براي تيز کردن کرامپون استفاده نکنيد . چرا که آلياژ کرامپون توري است که در اثر استفاده از دستگاهي مانند فرز ، پيوند مولکلي بين اتم هاي کرامپون شکسته شده و در نتيجه کرامپون مي شکند .

برنامه سه ماه تابستان

 

 برنامه سه ماهه تابستان 89

تاریخ

نام برنامه

منطقه

سرپرست

مدت

ملاحظات

6-3/4/89

سیالان

الموت

محمد جلوانی

3.5

صعود به قله

11/4/89

سنگ نوردی

اصفهان

احسان صفابخش

0.5

 

19-16/4/89

دنـا

آب ملخ به دره کیخسرو

حسین خسروی

3.5

خط الراس

19-18/4/89

کرکس

طامه

اردشیر ملک پور

1.5

صعود به قله

25/4/89

بی بی سیدان

لردگان

بابک رمضانی

1

دره نوردی

1/5/89

فرهنگی

اصفهان

ازلی

0.5

گردشگری

8/5/89

دوچرخه سواری

چادگان

امین روحانی

1

دوچرخه سواری

15/5/89

چشمه ناز

سمیرم

صفابخش

1

خانوادگی

22/5/89

دیستر

فریدون شهر

مهدی سنماریان

1

صعود به قله

29/5/89

غار یخی – ابشار شیخ علیخان

کوهرنگ

ازلی

1

گردشگری

شهریور 89

دماوند

البرز

علی علیخانی

2.5

صعود به قله

5/6/89

سنگ نوردی

اصفهان

احسان صفابخش

1

 

12-10/6/89

درفک

گیلان

مجتبی عادل

3

صعود به قله

19/6/89

مارکده

سد زاینده رود

کمال روحانی

1

دوچرخه سواری

26/6/89

درازه رود

لردگان

مهدی سنماریان

1

دره نوردی

جلسات هفتگی گروه : دوشنبه ها رأس ساعت8  بعد از ظهر

آدرس : اصفهان ، دروازه دولت ، ابتدای چهارباغ ، پاساژ بهار ، طبقه دوم

BaranClimbing.blogfa.com

 

   باز باران با ترانه    با گوهرهای فراوان    می خورد بر بام خانه

یادم آرد روز باران    گردش یک روز دیرین     خوب و شیرین

باران موهبت های اهورای بر دل و جانمان باریدن گرفت و خاطره سال ها در کنار هم بودن ما

را بر این داشت تا برای تداوم آن گرد هم آییم و گروه کوهنوردی باران کوهستان را تاسیس

نماییم.

هیئت موسس:

 هیئت مدیره :

سرپرست و کمیته مالی ....... آقای عادل مهربان

دبیر ...... آقای روحانی

کمیته فنی ......

کمیته روابط عمومی ...... مهدی سنماریان

 کمیته تدارکات و بازرس ...... آقای ملک پور

کمیته فرهنگی ...... خانم ازلی

                                                                                    گروه کوهنوردی باران کوهستان

                                                                               ۱۳ مهر ۱۳۸۸

آشنايي با گياهان كوير

 

آشنايي با گياهان كوير

                اشنان Seidlitzia rosmarinus

   اشنان درختچه اي شورپسند، مقاوم به خشکي که در اغلب در نواحي شور و قليايي بيابانها، ايجاد اجتماعات يک دست و وسيعي را مي نمايد. اشنان در بيابانها و شوره زارهاي دشت کوير و لوت ، بيابانهاي مسيله ، دامغان ، سبزوار، خراسان ، کرمان ، يزد و اغلب نواحي شور و قليايي کشور بعنوان گونه اي بومي و سازگار رويش دارد.

   اين درختچه متعلق به خانواده اسفناجيان (Chenpodiaceae) بوده و داراي برگهايي آبدار ، گوشتي و استوانه اي شکل که محتوي املاح فراوان مي باشد. ارتفاع متوسط گياه تا دو متر و قطر تاج پوشش آن تا يک و نيم متر نيز مي رسد. زمان گل دهي آن ، اوايل شهريور ماه و بذور آن نيز در آبان ماه بطور کامل مي رسند. بنابراين بهترين زمان جمع آوري بذر ، آبان تا آذر مي باشد. اشنان خاکهاي شور و قليايي را بخوبي تحمل مي کند و در خاکهاي نيمه عميق تا عميق ، همراه با ميزان شوري متفاوت و حتي در تشکيلات مارني( بيابان خطب شکن) نيز مي تواند رشد و نمود کند. قدرت جذب فوق العاده زياد املاح قليايي مانند ترکيبات کربنات سديم و پتاسيم را دارا است به همين دليل از خاکستر حاصل از سوزاندن شاخ و برگ گياه ، ماده اي قليايي «کلياب» بدست مي آورند که در مراکز صنعتي و سنتي مانند صابون سازي ، سفالگري ، شستشوي نخهاي ابريشم و شيشه گري استفاده مي کنند. اشنان اجتماعات گياهي وسيعي در عرصه هاي مختلف بيابانها و شوره زارها مانند بيابانهاي ارغواني ، چاق آباد ، چاه عروس ، چاه شور و اطراف مرنجاب را بوجود مي آورند. طي چند ساله اخير دستگاههاي اجرايي در امر بيابانزدايي به توسعه و گسترش رويشگاههاي اشنان واقع در مراتع قشقلاقي پرداخته است. اشنان نه تنها بعنوان يکي از گونه هاي مرتعي ، بلکه از لحاظ حفاظت خاک نيز حائز اهميت مي باشد . تکثير اين درختچه توسط بذر و در اغلب مواقع بذر پاشي از ريزشهاي جوي با موفقيت همراه بوده است.

کیوی

 

کیوی میوه‌ای سرشار از ویتامین

  به گفته كارشناسان علم تغذیه، مقدار ویتامین C موجود در یك قاچ كیوی بیشتر از یك قاچ پرتقال به همان اندازه است.

 برسی‌ها در زمینه تاثیر مصرف كیوی بر روی كودكان نشان داده است كودكانی كه بیشتر از كیوی یا سایر مركبات استفاده می‌كنند، كمتر دچار مشكلات و ناراحتی‌های تنفسی شامل خس خس كردن سینه، تنگی نفس یا سرفه به هنگام شب می‌شوند.میوه كیوی یكی از منابع مهم ویتامین C است. این ویتامین كه ابتدایی‌ترین آنتی اكسیدان محلول در آب در بدن انسان است رادیكال‌های آزاد موجود در بدن را كه می‌توانند به سلول‌ها آسیب رسانده و مشكلاتی مانند بروز التهاب و سرطان را موجب شوند، خنثی می‌كند. در واقع مصرف مقادیر كافی و مناسب از این ویتامین به كاهش شدت بیماری‌هایی چون آستئوآرتروز، آرتریت روماتوئید و یا آسم كمك كرده و نیز از ابتلا به مشكلاتی چون سرطان روده و بیماری‌های قلبی - دیابتی جلوگیری می‌كند. همچنین وجود ویتامین C برای فعالیت سالم سیستم ایمنی بدن ضرورت دارد. گفتنی است: نتایج تحقیقات نشان داده است كه مصرف سبزیجات و میوه‌های سرشار از ویتامین C خطر مرگ و میر ناشی از بیماری‌هایی چون بیماری‌ قلبی، سكته مغزی و سرطان را كاهش می‌دهد.  یوه كیوی همچنین منبع غنی از دو نوع از مهمترین آنتی اكسیدان‌های محلول در چربی به نام ویتامین E و ویتامین A هستند. ویتامین A در قالب بتاكاروتن ارایه می‌شود. این تركیب از آنتی اكسیدان‌های محلول در چربی و محلول در آب به كیوی این خاصیت را می‌دهد كه بدن را در برابر تمام انواع رادیكال‌های آزاد كه سرطان‌زا هستند محافظت كند كیوی همچنین یك منبع بسیار غنی از فیبر خوراكی است. این فیبر خوراكی نیز مزایای بسیاری برای سلامت بدن دارد. برای مثال محققان دریافته‌اند كه رژیم‌های غذایی حاوی مقادیر زیادی فیبر می‌تواند میزان بالای كلسترول موجود در خون را كاهش دهد كه نتیجه آن كاهش خطر ابتلا به بیماری‌های قلبی و كاهش احتمال سكته قلبی است. فیبر همچنین برای به دام انداختن و بیرون راندن پس مانده‌های سمی از داخل روده‌ها موثر است و در نتیجه مانع از ابتلا به سرطان روده می‌شود. به علاوه مواد غذایی حاوی فیبر بالا مانند كیوی برای متناسب نگه داشتن قند خون بویژه برای افراد مبتلا به دیابت كه باید میزان قندخون خود را تحت كنترل داشته باشند، بسیار مناسب هستند این میوه همچنین حاوی مقادیر مناسبی مواد معدنی از جمله پتاسیم، منزیم، مس و فسفر است. به گفته متخصصان و كارشناسان تغذیه مصرف میوه‌های سرشار از ویتامین C مانند كیوی برای بدن حالت حفاظتی قوی و نیرومندی در برابر علایم و مشكلات تنفسی ناشی از ابتلا به آسم مانند خس خس كردن ایجاد می‌كند. بر اساس جدول ارایه شده در خصوص تركیبات و درصد آنها در میوه كیوی هر میوه حاوی ‌٣٦/٤٦ كالری انرژی است. هر میوه كیوی ‌٥٧ میلی گرم ویتامین C به مقدار مورد نیاز روزانه ‌٩٥ درصد، ‌٥٨/٢ گرم فیبر خوراكی به مقدار مورد نیاز روزانه ‌٣/١٠ درصد، ‌٣٢/٢٥٢ میلی گرم پتاسیم به مقدار مورد نیاز روزانه ‌٢/٧ درصد، ‌١٢/٠ میلی گرم مس به مقدار مورد نیاز روزانه ‌٦/٠ درصد، ‌٨٠/٢٢ میلی گرم منیزیم به مقدار مورد نیاز روزانه ‌٧/٥ درصد، ‌٨٥/٠ میلی گرم ویتامین E به مقدار مورد نیاز روزانه ‌٣/٤ درصد و بالاخره ‌٠٨/٠ میلی گرم منگنز به مقدار مورد نیاز روزانه ‌٤/٠ درصد وجود دارد.

زندگی سالم تر: کار، خواب و اضطراب

 

زندگی سالم تر: کار، خواب و اضطراب

 

 این روزها بسیاری از ما برای کارهای روزمره‌مان وقت می‌گذاریم و حتی خیلی‌هایمان از این گله مندیم که وقت کم می‌آوریم. اما خوب است گاهی به وضعیت روحی و جسمی خودمان هم توجهی داشته باشیم و در روز وقتی هرچند کم را به خودمان اختصاص دهیم. این مطلب از بخش سلامت سایت بی بی سی انتخاب شده است.

میان زندگی و کارتان موازنه برقرار کنید

مهم است که بدون توجه به کارهای ناتمام‌تان بر زمان‌تان طوری مدیریت داشته باشید که در برنامه‌تان برای خود جایی باز کنید. برای این کار چند پیشنهاد داریم:

* فهرستی تهیه کنید. به نظر کار بی‌فایده‌ای می‌آید اما به شما کمک می‌کند تا منظم باشید و کارهای مهم‌ترتان را دسته‌بندی کنید. به علاوه این‌که خط زدن کاری که انجام شده از فهرست واقعا هیجان‌انگیز است.

* واقع‌ بین باشید. اگر کاری تمام صبح وقت می‌گیرد به خود نگویید که ۱۰ دقیقه بیشتر وقت نمی‌گیرد. دیگران از این‌که دیر کنید عصبانی می‌شوند و ترس از وقت کم آوردن غالبا باعث پیشرفت کاری نمی‌شود. در درجه اول با خودتان روراست باشید.

* کاری را به شخص دیگری محول کنید یا از کسی کمک بگیرید. اگر می‌توانید از کسی تقاضای کمک کنید، بهتر است این کار را انجام دهید. برای اینکه به تنهایی مبارزه کنید به شما جایزه‌ای نمی‌دهند، بلکه نتیجه نهایی کار است که مهم است و همچنین باهم کارکردن مهارت‌های تیمی را آشکار می‌کند.

* به خودتان استراحت دهید. کار کردن مداوم بر روی مسئله مشابهی معجزه الهام‌بخشی را به دنبال نخواهد داشت. این کار تنها باعث می‌شود که احساس خستگی و بدبختی کنید و باعث عدم تمرکز بر روی مسئله می‌شود. پنج دقیقه‌ای استراحت کنید و با روحیه‌ای تازه بازگردید.

* زمانی برای خودتان را به عنوان پاداشی در مقابل کار خوبی که به انجام رسانده‌اید در برنامه بگنجانید. کار شما در درازمدت بسیار پربارتر خواهد بود.

به چشمهایتان استراحت دهید

خواب خوب شب حیاتی‌ا‌ست، اکثر افراد به هفت یا هشت ساعت خواب نیاز دارند.اگر به مقدار کافی نمی‌خوابید غالبا در چهره‌تان نمایان می‌شود: پای چشمها گود افتاده و سیاه می‌شود. ممکن است احساس رخوت و بدخلقی کنید یا بسیار زودرنج شوید و حتی ممکن است موجب نقص دستگاه ایمنی‌تان شود.

اگر خوابتان نمی‌برد، این راه‌کارها را امتحان کنید

* اگر مضطربید یا ذهنتان مشغول است قبل از رفتن به رختخواب، فهرستی از کارهای روز بعد تهیه کنید.

* اگر مسئله‌ای آزارتان میدهد می‌توانید آن را بر روی کاغذ بیاورید، شاید ثبت آن مثلا در دفتر یادداشت های روزانه کمکی برای تخلیه ذهنتان باشد.

* سعی کنید تا قبل از درازکشیدن مسئله را از ذهنتان پاک کنید. برای این کار می‌توانید مجله‌ای بخوانید، به موسیقی گوش دهید یا تلویزین تماشا کنید. غالبا هرچه مطلب یا برنامه هیجان کمتری داشته باشد بهتر است. اصلا وقت خوبی برای هیجان زده شدن نیست.

 

* تنش‌ها را از خود دور کنید: با گرفتن حمام آب گرم با کف اسطوخودوس به ذهن و بدنتان آرامش دهید. گیاه اسطوخودوس از قرن‌ها پیش بخاطر خاصیت آرامش‌بخشی‌اش مورد استفاده قرار می‌گرفته‌است.

* کافئین محرک است. پس از خوردن قهوه، چای یا نوشابه بعد از ۶ عصر خودداری کنید.

* از راحت بودن اتاق خوابتان مطمن شوید. زیاد گرم یا سرد نباشد. بعضی افراد باید وسایلشان را مرتب کنند تا با بهم ریختگی اتاق عصبی می‌شوند.

* به پشت بخوابید و به صدای نفس کشیدنتان گوش دهید. دو یا سه نفس عمیق بکشید و سپس به ریتم طبیعی بازگردید. سعی کنید تا راه افکارتان را سد کنید. اگر ذهنتان مجددا شروع به پرسه زدن کرد ممکن است بتوانید با تکرار کلمه‌ای مثل؛ آرامش؛ به حالت عادی بازگردید.

اگر واقعا نمی‌توانید بخوابید ممکن است دچار بی‌خوابی باشید که ناشی از اضطراب، افسردگی، مصرف دارو، یا بیماری جسمانی باشد. احتمالا پزشک عمومی‌تان بهترین راهکار عملی را به شما پیشنهاد خواهد کرد.

با اضطراب خداحافظی کنید

کامپیوترها از کار می‌افتند، حرکت قطارها لغو می‌شود، رابطه‌ها از هم می‌پاشند، امتحانات خراب می‌شونددر این صورت شما نمی‌توانید انتظار زندگی خالی از اضطراب داشته باشید. همه افراد اضطراب دارند و این یکی از بزرگترین دلایل بیماری‌های جسمانی و روانی‌است. اما خبر خوب این است که می‌توانید یاد بگیرید چطور با آن روبه رو شوید.

* سعی کنید کارهایی که موجی اضطراب شما می‌شوند را برای خود تجسم کنید: تغییرات ناگهانی، برخوردهای مردم، موقعیت‌های اجتماعی یا تاخیرها. اگر الگویی را پیش روی خود ببینید یا علت را بشناسید مشکل تا نیمه حل شده است.

* با کسی که به او اعتماد دارید درباره هرچه که باعث اضطرابتان می‌شود صحبت کنید.غالبا بهتر است نگرانی‌هایتان را با کسی در میان بگذارید تا اینکه در خودتان انباشته کنید.

* تکنیک‌های آرامش را امتحان کنید: تنفس عمیق، انقباض‌های ملایم ماهیچه‌ها و تجسم وقایع شادی‌آفرین یا مکان‌های آرامش بخش. برای اطلاعات بیشتر می‌توانید به بخش سلامت بی بی سی مراجعه کنید.

* مثبت‌اندیش باشید. مضطرب شدن برای مسئله‌ای که امکان دارد بدتر شود بی‌فایده است. به همه نتایج احتمالی فکر کنید. واقعا بدترین چیزی که ممکن است پیش آید چیست؟

* سعی کنید جنبه خنده دار مسائل را ببینید یا زمانی را به خاطر آورید که از شدیدا خندیده بودید. ممکن است این کار به شما کمک کند تا افکار بد را از خود دور نگه دارد.

 

* مراحل دیگر را در برنامه بدنی سالم‌تر ما بخوانید: خوب غذا خوردن، ورزش کردن، خوابیدن به قدر کافی، یافتن موازنه‌ای درست بین کار و زندگی و این‌که سعی نکنید خود را به استانداردهایی ناممکن برسانید همگی به شما کمک می‌کنند تا اضطراب کمتری را حس کنید.

اضطراب طبیعی‌ست اما برای همیشه به طول نمی‌انجامد

راز تندرستی در تغذیه خوب است

 

دکتر مریم رهنمون - پزشک خانواده :راز تندرستی در تغذیه خوب است

Posted on Monday, October 17 @ 00:00:00 PDT by ashena

به هر گردهمآیی و میهمانی که برویم حتماً سخنی از رژیم غذائی ، افزایش وزن ،تغذیه خوب و اینکه چه بخوریم، چه ویتامینی بگیریم ، از کجا مواد غذائی را تهیه کنیم که بهتر باشد، به میان خواهد آمد. حال چه بهتر که اندکی بیشتر در اینباره سخن بگوییم.

تغدیه خوب چیست؟

تغدیه خوب یکی از کلیدهای راز تندرستی است. غذای خوب آن است که حاوی ویتامین ها و املاح و فیبر زیاد باشد و بر عکس حاوی چربی زیاد نباشد. رژیم غذائی حاوی فیبر زیاد برای اکثر افراد رژیم بسیار خوب و مناسبی است و در رژیم غذائی سالم باید 5 وعده میوه و سبزی گنجانده شود( در مورد نادر که به دلیل بیماریهای ویژه داشتن چنین رژیمی ناممکن است سخن نمی گوئیم)

تغذیه خوب این است که توجه به آنچه که می خوریم و تا چه اندازه باید بخوریم، داشته باشیم و بر آن باشیم که روزانه بیشتر از کالری مصرفی انرژی دریافت نکنیم.

چه کسانی باید بیش از دیگران به تغدیه خود توجه کنند. پرسش این است که آیا باید تغییر در رژیم غذائی خود بدهند؟

ادامه نوشته

بياييد اثرگذار باشيم

 

بياييد اثرگذار باشيم

مصاحبه با دکتر صالحي مقدم ، سردبير و مدير مسوول فصلنامه کوه

فصلنامه کوه تنها نشريه ايرانی است که در عرصه کوه و کوهنوردی به صورت مستمر چاپ شده و تعداد سال های انتشار آن به دو رقم رسيده است. پاييز 84 ، مجله کوه 10 ساله شد. به همين مناسبت شماره 40 اين فصلنامه به شکل ويژه نامه ای تمام رنگی منتشر شد. به اين بهانه و به منظور پاسداشت و احترام کسوت مطبوعاتی فصلنامه کوه ، قلمرو کوهستانی ايران مصاحبه ای با دکتر صالحی مقدم سردبير فصلنامه کوه انجام داده است که در پی خواهد آمد.

دکتر حسن صالحی مقدم متولد سال 1324 شميران است. کوهنوردی را از سال 1336 شروع کرد و نخستين بار به طور تصادفی با دوستان جوان خود موفق به صعود قله شاه نشين توچال شد. وی پس از گذراندن دوره های آموزشی و فعاليت با هيئت کوهنوردی شميران در سال های دهه 40 ، در سال 1355 و در دوره ای که با حضور سپ هاسيچيکا مربی اتريشی برگزار شد ، موفق به اخذ مدرک مربيگری کوهنوردی شد. وی همچنين در سال 1350 موفق به اخذ مدرک دکترای دندانپزشکی از دانشگاه تهران شد و پس از آن همواره در بيمارستان ها و درمانگاه های دولتی و يا در مطب شخصی خود مشغول به فعاليت حرفه ای بوده است.
دکتر صالحی مقدم در اوايل دهه 50 به عنوان اولين نماينده ايران در کميسيون پزشکی
UIAA حضور داشته است. همچنين صعود به قله های ماترهورن ، مون بلان و داخ اشتاين در آلپ در سال 1355 و دو بار صعود به قله کليمانجارو در سال های 64 و 68 از جمله فعاليت های برون مرزی وی بوده است.
دکتر صالحی مقدم آرزو می کند : ... جوانان ما قلباً و با تک تک سلول هايشان کوهنورد باشند و با فرهنگ کوهنوردی آشنا باشند. آن وقت يک جامعه بسيار بسيار زيبايی خواهيم داشت.

قلمرو کوهستانی : کوهنوردی آدم را به هن هن و نفس نفس می اندازد. روزنامه نگاری هم آدم را از نفس می اندازد. چه شد که اينقدر به خودتان سخت گرفتيد؟! و همچنين با توجه به تجربه دوگانه از اين کارهای دشوار ، کوهنوردی را مشکل تر می دانيد يا انتشار مجله را؟
دکتر صالحی : البته من موافق نظر شما نيستم. کوهنوردی نفس آدم را تقويت می کند. درست است که در ظاهر آدم به هن هن می افتد ولی بعد از يک روز کوه رفتن، آدم تا يک هفته احساس آرامش و سرحالی می کند. يعنی در حقيقت کوه و کوهنوردی برای ما يک حالت دوپينگ را پيدا کرده. بنابراين من معتقد نيستم که کوهنوردی ورزش خسته کننده ای است. ولی در مورد مجله ، واقعاً نفس گير است. يعنی بارها ما تصميم گرفتيم که اين شماره ای که چاپ می کنيم آخرين شماره باشد و مطمئن نبوديم که شماره بعدی چاپ شود ، ولی نمی دانم چطور شوخی شوخی 10 سال است که داريم می چرخيم! بنابراين من فکر می کنم کار مجله دشوارتر است.

ادامه نوشته

اسطوره های نوروزی

 

اسطوره های نوروزی

 آریاها در عصر ودائی (کیانیان) دارای معتقدات ساده ای بودند. آنها بیشتر مظاهر طبیعت مانند خورشید، ماه، ستارگان آسمان و سپیده دمان را می پرستیدند و برای آنها قربانی می کردند. موجودات مفید و نورانی را دئوه ها (Duevas) یعنی عناصر درخشنده می نامیدند و یکی از خدایان بزرگشان میترا (خدای خورشید) بود. آنها معتقد بودند همزمان با نوروز میترا، خدای خورشید، از تخم کیهانیش متولد می شود و گیاهان و نباتات را زنده می کند. 

 
راز گشائی اسطوره های نوروزی:

مفهوم هفت و هفته از كجا آمده است؟

ريشه قداست هفت به بابل بر مي گردد؛ ولي بعدها در متون پهلوي رسوخ كرده است. اما ايرانيان زرتشتي هفته را محاسبه نمي كردند. آنها روزهاي هر ماه را اسم گذاشته بوند،‌مثل تقويم مصري، ماه سي روز بود و سي نام مشخص داشت كه به نام دادار هرمز يا «دي»  بوده است. بعدها تقسيم بندي داخلي در ماه شد كه به هفته شبيه است،‌ ولي هفته نيست. زرتشتي ها هفته نداشتند، ‌مانوي ها و ديگراني كه زرتشتي نبودند هفته داشتند.

آيا ريشه هفته قديمي تر از تورات است؟

احتمالا تقسيم بندي هفته مربوط به سامي هاست ولي تقويم رسمي حكومتي در ايران،‌ تقويم هفتگي نبوده. تقويم ماهيانه بوده با  سي روز در ماه و يك پنج روز اضافه در سال. يعني 365 روز. البته كبيسه راهم حساب مي كردند ظاهرا دو تقويم يكي بدون كبيسه و ديگري با كبيسه داشتند.

ريشه اعداد سيزده و سي را كجا بايد جستجو كرد؟

عدد سي با نماد سي روز ارتباط دارد. مساله سيزده ظاهرا بايد يك رسم غير آريايي باشد كه ما نظيرش را در بين النهرين و بابل داريم. در آنجا با آداب خاصي 12 روز را به عنوان «اكي تو» جشن ميگرفتند و مجسمه هاي خدايان را تطهير مي كردند. روز سيزدهم را كه نشانگر آشفتگي پايان سال بوده كه آن را هم جشن مي گرفتند.

آيا در زمان هخامنشي نوروز به همين شكل برگزار مي شد؟

بله نوروز بسيار مفصل جشن گرفته مي شد و شايد يكي از كاربردهاي تخت جمشيد برگزاري جشن و آيين هاي نوروزي در آن بوده است.

جشن گرفتن نوروز از كي در ايران آغاز شده است؟

نوروز بايد جشني مربوط به قبل از آمدن آريايي ها باشد. با كشفيات جديد اين نكته بيشتر روشن شده كه در ايران و در اين سرزمين اقوامي زندگي مي كرند كه داراي فرهنگي خيلي قديمي و ريشه دار بودند. اين طور نيست كه ما نوروز را از بين النهرين قرض كرده باشيم، ولي آنچه سند و مدرك داريم از بين النهرين است. آنها پيش از ما وارد دوره تاريخي شده بودند و تاريخ داشتند. به هر حال دست كم از دو سه هزار سال قبل ايرانيان نوروز را جشن مي گرفته اند. احتمالا جشن نوروز با آيين هاي «ازدواج مقدس» بايد ارتباط داشته باشد. تصور مي شده كه الهه بزرگ يعني الهه مادر، شاه را براي شاهي انتخاب مي كرده و با او ازدواج مي كرده است. در واقع كاهنه اي به نيابت از الهه با شاه ازدواج ميكرد.


عمو نوروز و حاجي فيروز از كجا آمده اند؟ آيا داستان هاي فرعي اي هستند كه در طول زمان به نوروز اضافه شده اند؟

عمو نوروز و حاجي فيروز اصلا فرعي نيستند، خيلي هم اصلي اند. داستان عمو نوروز، داستاني عاشقانه است. عمو نوروز منتظر زني است. آنها مي خواهند با هم ازدواج كنند. اين داستان مي تواند به آن ازدواج مقدس الهه و شاه مربوط باشد. در واقع آن زن بي نام(سال) عاشق عمو نوروز است و آن الهه هم عاشق شاه است.

يعني عمو نوروز نماد شاه است؟

عمو نوروز نماد كسي است كه بركت مي دهد، حالا شاه يا هر كس ديگر و آن زن هم منتظر عمو نوروز است.

مي شود اين زن را با زمين هم هويت دانست؟

معمولا زن هميشه با زمين هم هويت است، جز در بعضي از اساطير مصري كه زمينش مذكر است، معمولا زن و زمين يكي هستند.

بقيه قصه عمو نوروز و حاجي فيروز چگونه است؟

الهه كه عاشق شاه است، او را انتخاب مي كند و آن زن عاشق (سال) هم عمو نوروز را برمي گزيند. ديدار زن و عمو نوروز اتفاق نمي افتد. زن هيچوقت در زمان عمو نوروز بيدار نيست، آن قدر خانه را روفته و روبيده و كار كرده كه خوابش برده. زن صاحب خانه است و مرد مسافر، و اين سفر هميشه ادامه دارد. اما داستان حاجي فيروز بسيار جدي تر و مهم تر است. مرحوم مهرداد بهار حدس زده بود كه سياهي صورت حاجي فيروز بايد مربوط به بازگشت او از دنياي مردگان باشد. ظاهرا داستان از اين قرار است كه «ايشتر» كه همان الهه تموز است شاه –دوموزي- را برمي گزيند. يك روز الهه به زيرزمين مي رود و با ورود الهه به زيرزمين، در روي زمين باروري متوقف ميشود. نه ديگر درختي سبز مي شود و نه ديگر گياهي هست. خدايان كه از ايستايي جهان ناراحت بودند، براي پيدا كردن راه حل جلسه ميكنند و قرار ميشود كه نيمي از سال را «دوموزي» به زير زمين برود و نيم ديگر سال را خواهر دوموزي كه «گشتي ننه» نام دارد، به جاي برادر به زيرزمين برود. وقتي دوموزي به روي زمين مي آيد، بهار ميشود و تمام مراسم نوروز هم ظاهرا و احتمالا به دليل آمدن اوست. وقتي دوموزي را به زيرزمين ميفرستند، لباس قرمز تنش ميكنند و دايره، دنبك،  ساز و ني لبك دستش مي دهند و اين يعني خود حاجي فيروز. صورت سياهش هم مربوط به بازگشت از دنياي مردگان است و اين شادماني ها براي بازگشت دوموزي از زيرزمين است. 

مواد معدني2

 

مواد معدني

كلسيم:
وظايف:
سلامتي و استحكام استخوانها و دندانها - التيام زخمها - تنظيم فشار خون-لخته شدن خون - عملكرد عضلات.
علايم كمبود:پوكي استخوان - فشار خون بالا - اسپاسم عضلات.
علايم مسموميت:مصرف بيش از حد كلسيم سبب رسوب كردن آن در بافتهاي نرم بدن ميگردد.
ميزان مصرف روزانه:1200 ميلي گرم.
منابع:شير - پنير - ماست - گل كلم.

كرم:
وظايف:عملكرد طبيعي انسولين-مصرف كربوهيدراتها.
علايم كمبود:كاهش تحمل به گلوكز-تشديد ديابت.
ميزان مصرف روزانه:120 ميكرو گرم.
منابع:مخمر آبجو-گوشت-نان-غلات.

ادامه نوشته

آشنايي با ويتامينها و مواد معدني1

 

آشنايي با ويتامينها و مواد معدني

 

ويتامينها چيستند؟

ويتامينها مواد ارگانيكي ميباشند كه براي زندگي حياتي بوده و بايد به مقادير اندك در رژيم غذايي موجود باشد.

وظايف ويتامينها در بدن انسان:
تـولـيـد انــــرژي - تنظيم واكنشهاي شيميايي بدن – عامل رشد، ترميم و حفاظت از سلولها و ارگانهاي بدن – شركت در بسياري از پروسه هاي متابوليكي بدن.

ويتامين هـاي ضروري بدن 13 عدد ميباشند . ويتامينها به دو گـروه مـحـلول در چــربي و مـــحلول در آب طبــقه بندي ميگردند:

* ويتامينهاي محلول در چربي: شامل ويتامينهاي A-D-E-K ميباشند. اين ويتامينها محلول در چربي بوده - براي جذب و جريان يافتن در خون به چربي نياز دارند - در بدن قادر به ذخيره سازي ميباشند - مصرف بيش از حد آنها خطر بيشتري دارد.

* ويتامينهاي محلول درآب: شامل ويتامينهاي B(COMPLEX) ،C ميباشند. اين ويتامينها محلول در آب بوده - براي جذب و جريان يافتن در خون به آب نياز دارند - در بدن قادر به ذخيره سازي نميباشند - مصرف بيش از حد آنها معمولا از بدن دفع گشته و زياد خطر جدي در پي ندارد.

ويتامينهايي كه بدليل در معرض هوا قرار گرفتن خاصيتشان از ميان ميرود شامل:
A-E-C

ويتامينهايي كه بدليل در معرض نور قرار گرفتن خاصيتشان از ميان ميرود شامل:
A-E-K-B6-B12-C-FOLIC ACID

ويتامينهايي كه بدليل در معرض حرارت قرار گرفتن خاصيتشان از ميان ميرود شامل:
C-B1

ادامه نوشته

پاییز

 

پاییز آرام آرام تمام می شود. از لابلای در اتاق و پنجره هایمان می بینیمش . گاهی که سرک می کشد دستهایش پر از باران است. گاهی که خمیازه می کشد یک عالم برگ های به خواب رفته ی زرد و سرخ را روی دامنت می ریزد و گاهی یک کاسه ی برف برایت هدیه می فرستد .

هیچ فکر کرده ای که چرا باید همیشه برگ ریزان بیاید و باران ببارد؟ هیچ فکر کرده ای  چرا تنه ی درختان غول پیکر باید کمی بلرزد . آه درخت به این بزرگی ؟!

حالا که می دانی همه جا پاییز است .

بیا لحظه ای پاییزت را با تن لرزه های درختان حس کن. با آمدن بی امان باران و برف خیس شو . پرواز پرندگان را در گستره ی آسمان ببین و بدان این لحظه همچنان که دارد می زاید ، از دست هم می رود. و ما نیز همچنان که هستیم رو به رفتنیم ، چون برگ ، باران اما هرگز تکرار نخواهیم شد!

می گویند : بهار سرآمد فصل هاست چرا که آغاز زندگی را نوید می دهد .

تابستان فصل برکت هاست زیرا نعمت های الهی در این فصل نصیب بندگان می شود .

زمستان فصل رحمت الهی است ، فصل بارش نزولات جوی و سیرابی زمین .

اما کسی از لطافت پاییز سخن نمی گوید کسی زیبایی فصل خزان را نمی بیند، جز خش خش برگ ها و غروب غم انگیزش .

آنها نمی دانند که پاییز هم سرآمد فصل هاست . من پاییز را می فهمم و این را خوب می دانم که هستند کسانی زیبایی های پاییز را همچون من دیده اند و می شناسند . کسانی که به عظمت پاییز پی برده اند و عاشق آنند . من غروب همه روزها را چون غروب روزهای پاییزی دل انگیز می پندارم .

من عاشقم ، عاشق پاییز  و کسانی که همانند من عاشق پاییز هستند.

سخنان پندآموز...

 

 1-مراقب افكارتان باشيد كه آنها به گفتار تبديل خواهد شد.

2-مراقب گفتارتان باشيد كه آنها به كردار پيدا مي شوند.

3-مواظب كردارهايتان باشيد كه  آنها به سرعت به عادت تبديل مي شوند.

4-دقيقا مواظب عاداتتان باشيد كه سريعا به شخصيت تان تبديل مي شود.

5-بالاخره مواظب شخصيت تان باشيد كه تعيين كننده سرنوشت تان خواهد شد.

بنابراين افكارتان را بعنوان منبع كليه خصوصيات تان نظاره گر باشيد.

سخنانی از بزرگان...

 

سه جمله براى دستيابى به موفقيت:
  ١) بيشتر از ديگران بدان
  ٢) بيشتر از ديگران کار کن
  ٣) کمتر از ديگران توقع داشته باش
                                               ويليام شکسپير

اگر برنده شوى نياز ندارى که توضيح بدهى ...
  امّا اگر بازنده شوى بهتر است آنجا نباشى تا مجبور شوى توضيح بدهى.
                                                                                             آدولف هيتلر

 

خودت را با هيچکس در اين دنيا مقايسه نکن.
   اگر اينکار را بکنى، به خودت توهين کرده‌اى
                                                            آلن استرايک

ادامه نوشته

زندگی را به تمامی زندگی کن

 

زندگی را به تمامی زندگی کن


در دنیا زندگی کن بی آنکه جزئی از آن باشی.
همچون نیلوفری باش در آب،
زندگی در آب بدون غرق شدن در آب!
زندگی به موسیقی نزدیکتر است تا به ریاضیات،
ریاضیات وابسته به ذهن اند،
وزندگی در ضربان قلبت ابراز وجود می کند،

زندگی سخت ساده است،
خطر کن،
وارد بازی شو،
چه چیز از دست می دهی؟
با دست های تهی آمده ایم، 
وبا دست های تهی خواهیم رفت،
نه چیزی نیست که از دست بدهیم

 فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند،
تا سر زنده باشیم،
تا ترانه ای زیبا بخوانیم،
وفرصت به پایان خواهد رسید!
آری اینگونه است که هر لحظه غنیمتی است !


مرگ تنها برای کسانی زیباست که،
زیبا زندگی کرده اند!
از زندگی نهراسیده اند،
شهامت زندگی کردن را داشته اند،
کسانی که عشق ورزیده اند،
دست افشانده اند،

و زندگی را جشن گرفته اند،

پس،
هر لحظه را به گونه ای زندگی کن،
که گویی واپسین لحظه است،
و کسی چه می داند؟

شاید آخرین لحظه باشد

طناب

 

طناب


داستان درباره یک کوهنورد است که میخواست از بلندترین کوه ها بالا برود.
او پس از سالها آماده سازی،ماجراجویی خود را آغاز کرد. ولی از آن جا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست.تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود. شب ، کوه را تماما در برگرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید.
همه چیز سیاه بود.اصلا دید نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود.
همان طور که از کوه بالا می رفت چند قدم مانده به قله کوه پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط میکرد.از کوه پرت شد.
در حال سقوط فقط لکه ای سیاهی را در مقابل چشمانش می دید. و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت همچنان سقوط میکرد و در ان لحظات ترس عظیم همه رویداد های خوب و بد زندگی به یادش آمد.
اکنون فکر میکرد مرگ چقدر به او نزدیک است
ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد.
بدنش میان اسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود و در این لحظه سکون برایش چاره نماند جز آن که فریاد بکشد: خدایا کمکم کن!
ناگهان صدای پر طنینی که از اسمان شنیده می شد جواب داد: از من چه میخواهی؟
-ای خدا نجاتم بده !
-واقعا باور داری که من میتوانم تو را نجات بدهم؟
-البته که باور دارم.
-اگر باور داری طنابی را که به کمرت بسته است را پاره کن.
یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.
گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از یک طناب اویزان بود و با دست هایش محکم طناب را گرفته بود... و او فقط یک متر از زمین فاصله داشت.
و شما ؟
چقدر به طناب تان وابسته اید؟
آیا حاضرید آن را رها کنید؟
در مورد خداوند هرگز یک چیز را فراموش نکنید.
هرگر نباید بگویید که او شما را فراموش کرده یا تنها گذاشته است.
هرگز فکر نکنید که او مراقب شما نیست.
به یاد داشته باشید که او همواره شما را با دست راست خود نگه داشته است.

بهترين آموزگاز زندگي

 

بهترين آموزگاز زندگي

و كوه را درياب چون بهترين آموزگاز زندگي است در كشاكش صعود تصفيه مي كند و صيقل

مي دهد در سرمستي فتح جان مي بخشد و روح ميدمد و در نشيب فرود مئ آموزد  كه هيچ عزت وسربلندي نمي پايد جز اوج بلنداي فروتني

                                                                                         رضا قاسمی

 

كوه نمادي از سخاوت

 

كوه نمادي از سخاوت ، استواري قلب زمين و زيبائي هاي جهان است .
در تابلوي آفرينش دست چيره دست و هنرمند خالق هستي و طبيعت ، مكاني را خلق نمود كه بشر حتي در دنياي صنعتي كنوني و با روند سلطه گرايانه و تخريب طبيعت ، باز هم هوائي پاك ، طبيعتي بكر و فضائي روحاني و مملو از معنويت داشته
  باشد ، آن مكان ،مكاني است كه همواره 
معلم بشر نيز بوده و به انسان مي آموزد :
نخستين قدم ، دشوارترين قدم است . 
                             
اراده خوب راه را كوتاه ميكند . 
                                                     
صبربالاترين هنراست وجهان متعلق به افرادصبوراست.
 
اين مكان كوه است . كوه كه آزاد كننده فكر  و آرامش دهنده  روح انسانهاست  . كوهنورد با صعود و رسيدن به قله ، روزنه هائي درفكرو روحش باز ميشود كه روح ميتواند از آنها براي رسيدن به صفاي يكرنگي و يكي شدن با طبيعت و قدرت لايزال الهي  به اوج برسد و چه زيباست كه انسان با روحي پاك  و جلا يافته  با واسطهائي بنام كوه  به سمت بالا عروج كند  .

اخلاق کوهنوردی

 

اخلاق كوهنوردي

 با يد ببينيم براي چه به كوه ميرويم در كوه و بيابان بدنبال چه ميگرديم براي چه اين همه خود را خسته ميكنيم عرق ميريزيم در زمستان گاهي اوقات تا كمر در برف فرو ميرويم و بعضا خيلي از خطر ات را بجان ميخريم و تا سر حد مرگ با طبيعت دست وپنجه نرم ميكنيم آيا هدف فقط رسيدن به قله است و فتح آن ؟ و يا در تابستان در آن گرماي سوزان و طاقت فرسادر كوه ها بالا ميرويم و از فرط ريزش عرق از سر ورويمان تمام بدن خيس ميگردد و گاهي او قات آب در دسترس نيست ودرآن وضعييت حاضري گرانترين سرمايه ات را بخاطرمقداري آب آشاميدني بدهي و آنرا بدست بياوري. و سوالات زياد ديگري هست كه هر كوهنوردي وهر طبيعت دوستي بايد از خود بپرسد و يا ميپرسد . كه چرا وقت خود را ميگيرد و هزينه ميكند وخود را به دل طبيعت ميزند چه ميخواهد بفهمد.ج:او مي خواهد نگذارد كه اين جسم كه در آن روح خودنهفته است تن پرور ببار بيايد و منطقي كه شايد خيلي ماهااز آن سر در نياوريم و ندانيم ولي حقيقتي است انكار ناپذير .جسم را بسختي وبا طبيعت مانوس ميكنيم تا اين روح با عظمت در كالبد جسم است پرورش بيابد و بتواند به قله انسانيت برسد و بزگرترين قله ها را كه همانا قله كمال انسانيت معرفت مردانگي است صعود كند آن موقع هست كه اين تن و جسم كه رمقي ديگر برايش بالا رفتن نمانده است وقتي كه به آن قله ميرسد احساس رضايت و خوشحالي و شادماني ميكند ودر آن موقع هيچ گونه احساس خستگي نيز از راه پيموده شده نميكند . قله انسانيت در بين كشور ها بين مرد وزن قوم ها نژادها- و زبانها و فرقه ها مرزي ندارد . انسان ها از هر قوم و نژاد و از هر كشوري اعم از زن ومرد- پير و جوان دراين وادي يكسانند و قانون براي همه يكي است و هم داراي حق و حقوقند و كسي بر كسي ديگر برتري ندارد كسي كه به كوه ميرود بايد سعي نمايد كه تحملش در برابر سختي ها وناملايمات بيشتر شود در واقع بالا رفتن به نوعي تمرين و ممارست جهت بالا بردن ظرفيت دروني خويش است در واقع تحمل نمودن در برابر عصبانيت است در واقع تحمل تشنگي گرسنگي. رنج ومشقت بالا رفتن يعني واكسينه شدن در مقابل ضعف هاي جسماني و روحي و رواني ميباشد صعود يعني با آغوش باز بدنبال هدف رفتن يعني بدنبال اميد رفتن. باشد كه درس معرفت را ازاين سير وسلوك صعود ها بياموزيم.

                                                                                               قربان ربانی

کوهنوردی...

 

کوهنوردی، کوششی بی انتهاست. بیشتر و بیشتر صعود میکنی، و به مقصد نمیرسی. افسونگری کوه ها در همین موضوع است: دائماً چیزی را جستجو میکنیم که هرگز آن را نخواهیم یافت...

"هرمن بول"

 

کوهستان محل استفاده از تجربه است ، اينجا جايي است كه خودت را بشناسي و عليه عيبهايت قدم برداري.

کوهنوردی ورزشی برای جهت دادن، معنا دادن،شکل دادن و آماده شدن برای نوعی زیستن متکی به اراده و ایمان است .

در یک صعود سخت به یاد می آوریم که چه هستیم و چه می توانیم باشیم و تا چه حد آماده دفاع از اعتقاداتمان هستیم .

تمایل به تنهایی گاهی یک نیاز  نیرومند و اساسی انسانی است که تنها در کوهستان می توان آن را تامین کرد .

کیفیت کوهنوردی به مراتب با ارزش تر از کمیت صعود است .

هر چند کوهنوردان بر سکوی افتخار نمی ایستند و در میادین ورزشی برایشان فریاد نمی کشند ، اما رشته های محبت قلبهای آنان را به یکدیگر پیوند می دهد که باعث می شود دوباره صعود نمایند .

ورزش کوهنوردی تنها ورزشی است که جایگاه قهرمانی ندارد .

به یاد داشته باشیم اغلب حوادث کوهنوردی هنگام بازگشت به وقوع می پیوندد که دلیلش ...  .

بی اعتنایی به خطرات کوهستان یک نوع جان باختن برای هیچ است.

در ورزش كوهنوردي حقيقت مرگ همیشه وجود دارد ، يا مي بري يا مي بازي ، وقتي اين حقيقت را قبول كني تازه زندگي را شروع كرده اي که این خود درسی است.

كوهها ابهتشان را از افرادي كه در آنها مي ميرند بدست مي آورند پس نگذارید ... .

رسیدن به قله های بلند و گذشتن از گردنه های خطرناک به خودی خود امتیازی محسوب نمی شود بلکه اصل شناختن ورزش، کوهنوردی و هدف های (تقویت قدرت درونی) آن است.

وطن آدمي را بر ...

 

وطن آدمي را بر هيچ نقشه نشاني نيست
موطن آدمي تنها در قلب كساني ست كه دوستش مي دارند
رهاورد هاي خاص زندگي هميشه در سكوت پيشكش مي شوند
دوستي و عشق , ايراد و مرگ , شادي و درد ,گل و طلوع خورشيد
و سكوت به مثابه فضاي ژرف فرزانگي !
دلتنگي هاي آدمي را باد ترانه اي مي خواند ,
رويا هايش را آسمان پر ستاره ناديده مي گيرد
و هر دانه برفي
به اشكي نريخته مي ماند !
سكوت سرشار از ناگفته هاست , از حركات نا كرده
اعتراف به عشق هاي نهان و شگفتي هاي بر زبان نيامده
در اين سكوت حقيقت ما نهفته است , حقيقت تو و من !

ملاصدرا می گوید :

 

ملاصدرا می گوید :

خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان

اما به قدر فهم تو کوچک می شود

و  به قدر نیاز تو فرود می آید

و  به قدر آرزوی تو گسترده می شود

و  به قدر ایمان تو کارگشا می شود

یتیمان را پدر می شود و مادر

نا امیدان را امید می شود

گمگشتگان را راه می شود

در تاریکی ماندگان را نور می شود

خداوند همه چیز می شود همه کس را ...

به شرط اعتقاد ،

به شرط پاکی دل ،

به شرط طهارت روح ،

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا

و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف

و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک

و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار

و بپرهیزید از ناجوانمردی ها ناراستی ها ، نا مردمی ها ...

چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه

بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند

در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند

و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند ...

مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود ؟؟؟

به آرامی آغاز به مردن میکنی

 

به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر سفر نکنی ٬

اگر چیزی نخوانی ٬

اگر به اصوات زندگی گوش فرا ندهی ٬

اگر از خودت قدر دانی نکنی .

به آرامی آغاز به مردن می کنی

زمانیکه خود باوری را در خودت بکشی ٬

وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر برده عادات خود شوی ٬

اگر همیشه از یک راه تکراری بروی ...

اگر روز مرگی را تغییر ندهی

اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی ٬

یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی

تو به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر از شور و حرارت ٬

از احساسات سرکش ٬

و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا می دارند

و ضربان قلبت را تند تر می کنند ٬

دوری کنی ...

تو به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر هنگامیکه با شغلت ٬ یا عشقت شاد نیستی ٬ آنرا عوض نکنی

اگر برای مطمئن در نا مطمئن خطر نکنی

اگر ورای رویاها نروی ٬

اگر به خودت اجازه ندهی

که حداقل یکبار در تمام زندگیت

ورای مصلحت اندیشی بروی ...

امروز زندگی را آغاز کن !

امروز مخاطره کن !

امروز کاری بکن !

نگذار که به آرامی بمیری ...

شادی را فراموش نکن !

     کلامی از پابلو نرودا ــ نويسنده شيليايی

 

خدایا با تو سخن می گویم :

 

خدایا با تو سخن می گویم :

با زبان ساده خویش ، بدون نظم و نثر و واژه های موزون

با تو از خورشیدت می گویم : که پس از وداع با ستاره چگونه منتظر بودن را به من آموخت.

و بیاد آوردم :

تمام ابهت زمین را با نوازش لاله خجلت لمس کرده ام .

شاید لحظه بشارت به چشمه بود ،

لحظه سرچشمه شدن تشنه ترین شن

یا آنجا که بلبل عشقش را با باران و خاک و سایبان تقسیم می کرد و

قاصدک قبله گم کرده به نسیم اقتدا می کرد .

آنجایی که من فقط برای تازه تر شدن می گریستم ،

آری همانجا بود که به یاد آوردم هنوز نگفته ام :

«خدایا شکر»

«آزاده ازلی از اعضای خوب گروه»

آسمان دریاست

 

آسمان دریاست

ديرينه سالهاست كه در ديدگاه من -

شبهاي ماهتاب چو درياست آسمان

وين تك ستاره هاي درخشان بيشمار -

سيمين حبابهاست كه بر سطح آبهاست

*****

در ديدگاه من -

اين ماه پرفروغ كه بيتاب مي رود

سيمينه زورقيست كه بر آب مي رود

رخشان شهابها كه پراكنده مي خزند -

هستند ماهيان سبكخيز گرمپوي -

كاندر پي شكار، شتابنده مي خزند.

*****

در ديدگاه من -

درياست آسمان و ندارد كرانه اي

جز بي نشانگي -

از ساحلش نبوده خرد را نشانه اي

گفتم شبي به خويش:

اين آسمان پير -

بحريست بيكرانه ولي چشم من مدام -

دنبال ناخداست

پس ناخدا كجاست؟

در گوش من چكيد صدايي كه نرم گفت:

درياست آسمان و در آن ناخدا "خداست"

                                                                      «مهدی سهیلی»

"خویش را باور کن"

 

"خویش را باور کن"

هیچکس جز تو نخواهد روئید

شعله روشن این باغ تو باید باشی

هیچ کس چون تو نخواهد تابید

سرو آزاده این باغ تو باید باشی

رعد این صحنه تو باید باشی

هیچ کس چون تو نخواهد غرید

چشمه جاری این دشت تو باید باشی

هیچ کس چون تو نخواهد جوشید

نازنین!

سرنگون کردن غم، حرکت آسانی نیست.

لیک آسانتر از آن است که می پنداری.

ریشه ها می گویند:

"ما تواناتر از آنیم که می پنداری"

باز کن پنجره را، صبح آمده است.در این خانه رخوت بگشای.

باز هم منتظری؟

هیچ کس جز تو نخواهد آمد

هیچ بذری، بی تو روی این خاک نخواهد پاشید.

از دل خاک نخواهد روئید

خوشه ای نیز نخواهد برخاست

خرمنی گرد نخواهد گردید

اسب اندیشه خود را زین کن

تک سوار سحر جاده تو باید باشی

و خدا می داند و خدا می خواهد

که تو " خودآ "یی باشی بر پهنۀ خاک

"کودکان فردا، خرمن کشتۀ امروز تو را می جویند"

خواب و خاموشی امروز تو را

در حضور تاریخ، در نگاه فردا

هیچ کس بر تو نخواهد بخشید

باز هم منتظری؟

برخیز که صبح است بهار آمده است.

"تو بهاری ،

آری !

خویش را باور کن.

زندگی...

 

زندگی زنجیری است از افقهای نو، آرزوهای نو، روزهای نو و تغییراتی که به سوی تو می آیند.

گاه در رویارویی با این همه، بی نیاز از یاری نیستیم ،

به خاطر داشته باش:

نخست در قلبت و سپس آنرا به واقعیت درآور،

" دریاب که چقدر یگانه ای!

خوش بین باش!

این نگرش و دیدگاه توست که نتیجه خیلی کارها را معلوم میکند

 به هنگام نیاز به دوست، او را طلب کن!

خدا را به یاد داشته باش و ریسمان دوستی را چنگ بزن.

هرروز گامی به پیش بردار

آغاز کن، باور کن و چنین باش!

بر بال خیال بنشین ! زمان لازم را برای رسیدن به رؤیاهایت پیش بینی کن

نترس ! هیچ قله ای نیست که تسلیم گامهای تو نشود.

بکوش تا می توانی بکوش

خواهی دید که همه چیز درست خواهد شد!

نويسنده: Collin McCarty

زمین به من سکوت می آموزد...

 

زمین به من سکوت می آموزد

بسان علف ها در زیر نور

و به من صبوری می آموزد

همچون سنگ های کهن با خاطرات

زمین به من تواضع می آموزد

مانند شکوفه ها به هنگام رستن

و به من دوست داشتن می آموزد

بسان مادری کودکش را

زمین به من شجاعت می آموزد

همچون درختی که تنها بر پا ایستاده است

و به من محدودیت می آموزد

آن هنگام که مورچه ای بر زمین می خزد

زمین به من آزادی می آموزد

بسان عقابی که در آسمان در پرواز است

و به من تسلیم می آموزد

همچون برگ هایی که در پاییز فرو می ریزند

زمین به من احیا می آموزد

آن هنگام که دانه ای در بهار می روید

و به من فراموش کردن خود را می آموزد

بسان برفی که با ذوب شدن، حیات خود را از یاد می برد

زمین، به من می آموزد که مهربانی را به یاد آورم

هنگامی که مزارع خشکیده در زیر باران می گریند

 

                                                                         از کتاب "سرخپوستان بزرگ می گویند"

اون موقع است که…

 

      اون موقع

اون موقع که کوله ات رو تنهايي جمع مي کني
اون موقع که تنهايي داري يک مسير خلوت رو طي مي کني
اون موقع که گلوت از تشنگي ميسوزه و يک جرعه آب مي نوشي
اون موقع که قله را از فاصله دور نگاه مي کني
اون موقع که آهنگي رو زمزمه مي کني و آرام گام بر مي داري
اون موقع که سر قله ميرسي و سلام مي کني
اون موقع که کوله ات رو زمين ميزاري
اون موقع که جنگل سبز و تيره اي رو نگاه مي کني
اون موقع که کنار درخت بزرگ پيري مي ايستي
اون موقع که تا زانو در گل فرو ميري
اون موقع که جلوي دهانه غار مي ايستي و بوي نم رو احساس مي کني
اون موقع که نور چراغ قوه ات جلوي پات رو روشن ميکنه
اون موقع که يک گيره پيدا مي کني و خودت رو بالا ميکشي
اون موقع که انگشتانت زخمي و خون آلود شده
اون موقع که آفتاب تند مغزت رو داغ مي کنه
اون موقع که صداي برخورد آب با بدنه قايق رو فقط ميشنوي
اون موقع که که آبي بيکران رو مي بيني
اون موقع که تنها صداي نفسهات رو ميشنوي
اون موقع که هر دم و بازدم رو ميشماري
اون موقع که آفتاب صورتت رو سياه مي کنه
اون موقع که يک لبخند قشنگ اما دلگير رو لبت است
اون موقع که تنها صداي آبشار است و چشمک ستاره ها
اون موقع است که تازه خودت رو ميشناسي
اون موقع است که تازه کوچک بودنت رو احساس مي کني
اون موقع است که تازه مي فهمي چقدر مغرور بودي
اون موقع است که تازه قلبت به تپش مي افته
اون موقع است که دلت ميگيره و در خودت فرو ميري
اون موقع است که احساس غم بزرگي مي کني
اون موقع است که مسير بازگشت در خودتي و سکوت مي کني
اون موقع است که به چيزي اعتنا نمي کني
اون موقع است که بعض گلوت رو ميگيره
اون موقع است که ميزني زير گريه و يا بعضت رو فرو ميبري
اون موقع است که وقتي رسيدي خونه دلتنگي
اون موقع است که خستگي رو دليل بي حرفي ات ميگي
اون موقع است که دراز مي کشي و به فکر فرو ميري
اون موقع است که احساس دلتنگي داري

اون موقع است که

من آن بیتم که ...

 

من آن بیتم که مصراعش بدون قافیه مانده

                                       یه شعر ناتمامی که فقط دیوانه ای خوانده

شرم گفتار آن شاعر که چون شعرش پریشانه

                                ز اینکه مصرعی گفته همه عمرش پشیمانه

به همراه هزار مصراع شدیم زندانی دفتر

                              کسی ما را نمی خواند ، نداریم حتی یک یاور

سراینده به وقت ما همیشه گیج و حیران بود

                                   ولی در وقت اشعارش مثال تیغ بران بود

کنون در کار ما مانده شدیم گفتار بی ارزش

                            همانگونه که اشعارش شدن چون ابر پر بارش

میان صفحه ای در هم عجب بیهوده می پویم

                               که تا شاید خدا خواهد که یک هم قافیه جویم

دگر از تو نمی پرسم چرا من را رها کردی

                                   بدین خاطر که می دانم ز تولیدم خطا کردی

هزاران من ، فنا گشتن که اشعاری پدید آید

                                        هزاران دانه می کارن که گلبرگی برون آید

 

                                                                       « آزاده ازلی »

آنگاه كه بتدريج ...

 

آنگاه كه بتدريج كه از كوه بالا مي روي

حس مي كني كه از روزمرگي فاصله مي گيري

تا دمي فارغ از هياهوي هميشگي

در آن فضاي ساكت و  آرامش بخش

به سكوت كوهستان گوش فرا دهي !

و چنان محو تماشاي ابهت كوه شوي

كه تمامي آن نامردمي ها يي را كه در آن پائين ديده اي به فراموشي بسپاري

و فرصتي پيدا كني تا به صداي درونت گوش دهي

صدايي كه از هر صداي ديگري با تو صادق تر است

تا با خود عهد كني كه وقتي در آن پائين هستي

كمتر خطا كني

وديگر  كسي را نيازاري

و از كوه بياموزي كه چگونه سينه اي سترگ داشته باشي

كه بتواند همه غمهاي عالم را در خود جاي دهد و دم بر نياورد

و هم از اين روست كه كوه محلي است

براي فراموش كردن غم و اندوه

تا به هنگام فرود

فارغ از هر دغدغه اي

دوباره از اوج به حضيض زندگي برگردي

تا بداني كه در حضيض هم مي توان در اوج باشي !!

                                                                                          محمد توکلی   

رودخانه عشق را در خود جاری ساز

 

سیمای آدم ها، صفحه های حساس روح اند.باید زمان لازم

بر آنها بگذرد تا نوشته شان ظاهر شود.(کریستیا ن بوین)

   

                رودخانه عشق را در خود جاری ساز

 عشق ملاقات مرگ و زندگی است.ملاقاتی در نقطه اوج، فقط در صورت شناخت عشق است که می توان به تجربه این ملاقات نایل آمد.در غیر این صورت به دنیا می آیی،زندگی می کنی ، ومی میری ولی در حقیقت مهم ترین تجربه زندگی را از دست داده ای. تجربه ای که با هیچ چیز جایگزین نمی شود.

برای اینکه به این تجربه برسی بایستی 4 مرحله را همیشه به خاطر داشته باشی.

مرحله 1): حضور در لحظه است،زیرا عشق تنها در زمان حال ممکن است.عشق ورزیدن در زمان آینده یا گذشته ممکن نیست.اگر خواستی از عشق فرار کنی در زمان گذشته و یا آینده زندگی کن.

زیاد از حد هم فکر نکن، زیرا فکر هم همیشه به گذشته یا آینده مربوط میشود.

مرحله 2): این است که یاد بگیری سموم بدنت را به عسل تبدیل کنی.خیلی از مردم عشق میورزند ولی عشق آنها با سمومی همچون نفرت، حسادت ، خشم، خودخواهی،آلوده شده است.

مرحله3): تقسیم کردن و بخشیدن است. چیز های منفی را برای خودت نگه دار ولی خوبی ها و زیبایی ها را با دیگران تقسیم کن .ولی اکثر مردم عکس این عمل را انجام میدهند.چنین انسان هایی واقعا ابله هستند.هرچه عشق را بیشتر ببخشی بیشتر به دست می یاری.

مرحله 4): هیچ بودن است. به محض اینکه فکرکنی کسی هستی ، عشق از جاری شدن می ایستد.عشق فقط از درون کسی جاری می شود که "کسی" نباشد.عشق در نیستی خانه دارد.

 

برای نيل به يک آرمان بزرگ فقط يکی از اين دو چيز لازم است :

يکی توانايی و ديگری پشتکار.توانايی در اختيار گروه بسيار محدودی است ،

اما پشتکار سخت فرساينده و مداوم در توان بسياری از مردم هست که اگر به کار گرفته شود به ندرت بی ثمر می ماند و دليلش اين است که قدرت پنهان آن آهسته کار ميکند و هر مانعی را در هم ميشکند .

                                                                                                                       گوته

راز رهايی

 

راز رهايی

 

مردانگی منتظر ايستاده است

و ردايی در دست

تا قامتت را,

با صلابت کهنسال‌ترين درخت خاک, سبز سبز کند

 

بند بند اين سموم

به سر انگشتان تو بسته است

بند پاره کن

و مسموميت غروب خاکستری را

به حلاوت فلق پيوند بزن

 

زنجير پاره کن پهلوان

طلوع خورشيد,

با زنجير سکوت تو درگير است,

زنجير پاره کن پهلوان.

در گلستانه

 

در گلستانه

دشت هايي چه فراخ !

كوههايي چه بلند !

در گلستانه چه بوي علفي مي آمد !

من در اين آبادي، پي چيزي مي گشتم :

پي خوابي شايد،

پي نوري، ريگي، لبخندي .

***

پشت تبريزي ها

غفلت پاكي بود، كه صدايم مي زد .

پاي ني زاري ماندم، باد مي آمد، گوش دادم :

چه كسي با من، حرف ميزد ؟

سوسماري لغزيد

راه افتادم .

يونجه زاري سر راه،

بعد جاليز خيار، بوته هاي گل رنگ

و فراموشي خاك

***

لب آبي

گيوه ها را كندم، و نشستم، پاها در آب :

( من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هشيار است ! (

نكند اندوهي، سر رسد از پس كوه .

چه كسي پشت درختان است !

هيچ، مي چرد گاوي در كرد .

ظهر تابستان است .

سايه ها ميدانند، كه چه تابستاني است .

سايه هايي بي لك ،

گوشه اي روشن و پاك

كودكان احساس! جاي بازي اينجاست .

زندگي خالي نيست :

مهرباني هست، سيب هست، ايمان هست  .

آري

تا شقايق هست، زندگي بايد كرد .

***

در دل من چيزي است، مثل يك بيشه نور، مثل خواب دم صبح

و چنان بي تابم، كه دلم مي خواهد

بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه .

دورها آوايي است، كه مرا مي خواند . ))

سهراب سپهري                                      

از مجموعه حجم سبز                                

و خداي دگر گونه ا ت را بيافرين

 

و خداي دگر گونه ا ت را بيافرين . انتظار بيهوده ا ست:

خدائي تو را آرامش نخواهد گفت ، ترا خنده نخواهد آموخت،

ترا خدا گونه شدن ميسر نخواهد كرد،تا تو او را به گونه ديگر نيا فريني.

برخيز خاكي شايسته ي خدايت بياب با زلال ديده ات بياميز

و دست بكار شو. كه اين خدا ديگر خداي خوب توست، كه تمام

جانت براي آفرينش او بيدار بايد. نه خدائي از گونه خدايان ديگر

نه ، خدائي شايسته تو ، خدائي كه همچون تو زيباست ، خدائي كه

هر چه گوئي آن كند. قضايش را تو مقدر ساز:

امروز اراده مي كني كه تو را زيباترين بيافريند و مي آفريند،
 

فردا بايد آفتاب زندگيت بدرخشد و كودكي ات را نور باران كند

و مي كند . هفته ي ديگر جواني سرشارت ، ماه ديگر فرزند

پر شكوهت ، سال ديگر اميد بي فروغت ، قرن ديگر پر بار زندگيت

و عمر ديگرخداي دگرگونه ات ، و همه را مي آفريند .

برخيز

كفش بپا كن و بيا
 

 
و بيا تا جايي...

كه خدايت هر آنچه نگفته اي آن كند. دگر آفتاب كودكي ات ،

جواني سرشار و فرزند پر شكوهت ، اميد بي فروغ و پر بار زندگيت

را همه او خود نگفته كند .

آنجا  كه ديگر هر آنچه كند خواست توست . كه نمي گويي و ميشود

آنجا كه:

پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان

روي كلوخي بنشيند با تو

و مزامير شب اندام تو را

مثل يك قطعه آواز به خود جذب كند .

" سهراب سپهري"

آيا شيطان وجود دارد؟

 

آيا شيطان وجود دارد؟ آيا خدا شيطان را خلق کرد؟

 

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند.

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:بله او خلق کرد

استاد پرسید: آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟

شاگرد پاسخ داد: بله, آقا

استاد گفت: اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما  نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟

استاد پاسخ داد: البته

شاگرد ایستاد و پرسید: استاد, سرما وجود دارد؟

استاد پاسخ داد: این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت: در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد.

شاگرد ادامه داد: استاد تاریکی وجود دارد؟

استاد پاسخ داد: البته که وجود دارد

شاگرد گفت: دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: آقا, شیطان وجود دارد؟

زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست

و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید.

 

                                      نام آن مرد جوان: آلبرت انیشتن

تو رازی و ما راز

 

تو رازی و ما راز

 

پرده اندكي كنار رفت و هزار راز روي زمين ريخت.

رازي به اسم درخت، رازي به اسم پرنده، رازي به اسم انسان .

رازي به اسم هرچه كه مي‌داني و باز پرده فرا آمد و فرو افتاد.

و آدمي اين سوي پرده ماند با بهتي عظيم به نام زندگي، كه هر سنگ ريزه‌اش

به رازي آغشته بود و از هر لحظه‌اي رازي مي‌چكيد.

در اين سوي رازناك پرده، آدميان سه دسته شدند.

گروهی گفتند: هرگز رازي نبود، هرگزي رازي نيست و رازها را ناديده انگاشتند

و پشت به راز و زندگي زيستند.

خدا نام آنها را گمشدگان گذاشت.

و گروهي ديگر گفتند : رازي هست، اما عقل و توان نيز هست. ما رازها را

مي‌گشاييم و مغرورانه رفتند تا گره راز زندگي را بگشايند.

خدا گفت: توفيق با شما باد، به پاس تلاشتان پاداش خواهيد گرفت.

اما  بترسيد كه درگشودن همان راز نخستين وابمانيد.

و گروه سوم: اما، سرمايه‌اي جز حيرت نداشتند و گفتند: در پس هر راز، رازي  است

و در دل هر راز رازي،جهان راز است و تو رازي و ما راز.

تو بگو كه چه بايد كرد و چگونه بايد رفت.خدا گفت: نام شما را مؤمن مي‌گذارم.

خود، شما را راه خواهم برد. دستتان را به من بدهيد. آنها دستشان را به خدا دادند

و خدا آنان را از لابه‌لاي رازها عبور داد و در هر عبور رازي گشوده شد.

و روزي فرشته‌اي در دفتر خود نوشت:زندگي به پايان رسيد.

و نام گروه نخست از دفتر آدميان خط خورد،

گروه دوم در گشودن راز اولين واماند و تنها

آنان كه دست در دست  خدا دادند از هستي رازناك به سلامت گذشتند

ارزشت را با مقایسه کردن خود با ...

 

ارزشت را با مقایسه کردن خود با دیگران پایین نیاور،زیرا همه ی


ما با یکدیگر متفاوتیم.اهداف و آرزوهایت را با توجه به آنچه که


دیگران، با اهمیت تصور میکنند؛تعیین نکن ،زیرا فقط تو می دانی


که چه چیزی برایت بهترین است.با زندگی کردن در گذشته یا آینده


زیستن در زمان حال رو از دست نده.حتی اگر یک روز در زمان حال

 
زندگی کنی، همه ی روزهای عمرت را زیسته ای.


هنگامی که هنوز چیزی برای بخشیدن داری، هرگز ناامید نشو.


هیچ چیز واقعا به پایان نمی رسد تا لحظه ای که خودت دست از تلاش


برداری. از مواجه شدن با خطرات نترس؛ زیرا بدین ترتیب فرصت


می یابی که بیاموزی چه قدر باید شجاع باشی.


با گفتن اینکه: { یافتن عشق غیر ممکن است} مانع ورود عشق


به زندگی خود نشو.سریع ترین راه دریافت عشق،بخشیدن آن


به دیگران است.سریع ترین راه از دست دادن آن محکم نگاه


داشتن آن است.رویا های خود را رها مکن. بدون رویا بودن


یعنی بدون امید بودن و ناامیدی یعنی اینکه هیچ هدفی نداری.


زندگی یک مسابقه نیست ، بلکه سفری است که هر قدم از


مسیر آن را باید لمس کرد و چشید.

 

منبع:موفقیت

باید میلیونها ...

 

       بايد كه میليون ها میليون از اين حنجره ها را دريد و فقط حس عشق به تو را فرياد زد .

بايد كه تا به انتهای جنون رفت . بايد كه ويران شد از نسيم دلنشين كوی تو .

به زير خروار ها آتش از عشق تو سوخت و خاكستری شد و به ...كجا رفت ؟

دلم گواهی می دهد همين نزديكيها هستی و به سراغ ما نيست نگاهت .

محبوب من حالا ، دل شكسته ام فقط سراغ تو را می گيرد . دل به تو سپرده ، با هيچكس راضی نميشود .

می خواهد با تو باشد .

به مهربانيت قسم كه حالا دلتنگ ترينم .

جانان من مشكل وجود بی مقدار من است . حالا بغير از تو هيچ چيز شادم نخواهد كرد .

ای دوست داشتنی ترين دوست داشتنی ها .

خداوند من : ميترسم در هياهوی باران صدای مرا نشنيده باشی .

زبان قاصر از طلب عفو است . ناچار سخن كوتاه ميماند و دل پر درد .

قلب

 

روزی مرد جوانی وسط شهر ایستاده بود و ادعا میکرد زیباترین قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعیت زیادی جمع شدند. قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود. پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند. مرد جوان در کمال افتخار، با صدایی بلندتر به تعریف قلب خود پرداخت. ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت آمد و گفت: اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست

مرد جوان و بقیه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند. قلب او با قدرت تمام می تپید، اما پر از زخم بود. قسمتهایی از قلب او برداشته شده بود وتکه هایی جایگزین آنها شده بود؛ اما آنها به درستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود. مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فکر می کردند که این پیرمرد چطور ادعا میکند که قلب زیباتری دارد

مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و گفت: تو حتما شوخی می کنی... قلبت را با قلب من مقایسه کن. قلب تو، تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است. پیرمرد گفت: درست است، قلب تو سالم به نظر می رسد. اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی کنم. میدانی، هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام؛ من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام. گاهی او بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه بخشیده شده قرار داده ام. اما چون این دو عین هم نبوده اند، گوشه هایی دندانه دندانه در قلب خود دارم که برایم عزیزند، چرا که یادآور عشق میان دو انسان هستند
بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام، اما آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند. اینها همین شیارهای عمیق هستند. گرچه دردآورند، اما یادآور عشقی هستند که داشته ام. امیدوارم که آنها هم روزی برگردند و آن شیاره های عمیق را با قطعه ای که من در انتظارش بوده ام، پر کنند. پس حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست؟ مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد. در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر می شد به سمت پیرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم کرد. پیرمرد آن را گرفت ودر قلبش جا داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را در جای زخم قلب مرد جوان گذاشت. مرد جان به قلبش نگاه کرد؛ سالم نبود، اما از همیشه زیبا تر بود.

خورشید می گوید ...

 

خورشيد مي گويد: سخاوتمند باش. از آنچه در اختيارت قرار داده ايم بر هرآنكه خواهانش است ببخش. از گرماي عشقت، از نور وجودت.

باد مي گويد: هر آنكه مشتاق نوازش توست، بنواز ليكن نوازشي كه در آن ايستايي ايجاد نكند؛ بلكه نوازشت رقص الهي را در عمق وجودت و وجودشان برپاسازد.

دشت مي گويد: با آغوش باز پذيراي ميهمانانت باش و همة وجودت را در خدمت آنان قرار بده.

كوه مي گويد: چنان زندگي كن كه تمام عمر راست قامت باشي و سرافراز.

رود مي گويد: بگذار هر تشنه اي كه طالب آب است، از تو سيراب شود و هر آنكه در پي پاكي است از طهارت تو بهره مند گردد.

گياهان مي گويند: تسليم باشيد و مي گويند خداوند همه جا هست. پس به هر سو كه ميخواندتان به همان سو روي بگردانيد و اينگونه درس تسليم و عشق ميدهند.

گل ها مي گويند: اگر در اين عمر كوتاه، چشمي را به زيبايي وجودت درخشان ساختي، مشامي را از عطر دل انگيز روحت به تحسين واداشتي و اگر وجودي را محو زيبايي و قدرت خالق خود كردي، بدان كه عمرت را بيهوده طي نكرده اي هرچند اين عمر كوتاه باشد.

درخت مي گويد: تكيه گاه تن خسته و رنج كشيده باش و همواره دستانت و چشمهايت را بسوي آسمان بدار كه خيرگي و ارتباط با آن مستِ مستت مي كند.

و دل مي گويد: خداوندا سپاس بي پايان.

سفر به خیر

 

 سفر به خير

به كجا چنين شتابان ؟
 گون از نسيم پرسيد
دل من گرفته زينجا
هوس سفر نداري
ز غبار اين بيابان ؟
 همه آرزويم اما
 چه كنم كه بسته پايم
 به كجا چنين شتابان ؟
 به هر آن كجا كه باشد به جز اين سرا سرايم
سفرت به خير !‌ اما تو دوستي خدا را
چو ازين كوير وحشت به سلامتي گذشتي
به شكوفه ها به باران
 برسان سلام ما را

 

عشق بورزيد تا به شما عشق بورزند

روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.
  دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .

دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما  بهایی ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»
 

سيزده خط براي زندگي

 

سيزده خط براي زندگي

دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام با تو بودن پيدا  مي كنم.
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو  نمي شود.
اگر كسي تو را آن طور كه مي خواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند .
بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او   نخواهي رسيد .
هرگز لبخند را ترك نكن ‚ حتي وقتي ناراحتي چون هر كس امكان دارد عاشق لبخند تو شود.
تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي.
هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران .
شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را ، به اين ترتيب. وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكرگزار باشي.
به چيزي كه گذشت غم مخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .
هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند ، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده ، دوباره اعتماد نكني.
خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي قبل از آنكه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد .
زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش    را نداري .

گابريل گارسيا ماركز

عجب صبری خدا دارد!

 

عجب صبری خدا دارد!

 

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
همان یک لحظه اول
که اول ظلم را می دیدم
جهان را با همه زیبایی و زشتی
بروی یکدگر ویرانه می کردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که در همسایه صدها گرسنه چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم
نخستین نعره مستانه را خاموش آندم
بر لب پیمانه می کردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که می دیدم یکی عریان و لرزان دیگری پوشیده از صد جامه رنگین
زمین و آسمان را
واژگون مستانه می کردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
نه طاعت می پذیرفتم
نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده
پاره پاره در کف زاهد نمایان
سبحه صد دانه می کردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یکی مجنون صحراگرد بی سامان
هزاران لیلی نازآفرین را کو به کو
آواره و دیوانه می کردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپای وجود بی وفا معشوق را
پروانه می کردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
بعرش کبریائی با همه صبر خدایی
تا که می دیدم عزیز نابجائی ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد
گردش این چرخ را
وارونه بی صبرانه می کردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که می دیدم مشوش عارف و عامی ز برق فتنه این علم عالم سوز مردم کش
بجز اندیشه عشق و وفا معدوم هر فکری
در این دنیای پر افسانه می کردم

عجب صبری خدا دارد
چرا من جای او باشم
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد
وگرنه من جای او چو بودم
یکنفس کی عادلانه سازشی
با جاهل و فرزانه می کردم


عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد!

 


معینی کرمانشاهی

قدرت کلمات

 

قدرت كلمات

چند قورباغه از جنگلي عبور مي كردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند . بقيه ي قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند كه گودال چه قدر عميق است به دو قورباغه ي ديگر گفتند كه ديگر چاره اي نيست . شما به زودي خواهيد مرد .
دو قورباغه اين حرفها را ناديده گرفتند و با تمام توانشان كوشيدند كه از گودال بيرون بپرند . اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند كه دست از تلاش برداريد ، چون نمي توانيد از گودال خارج شويد ، به زودي خواهيد مرد

 
بالاخره يكي از دو قورباغه تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد

اما قورباغه ي ديگر با حداكثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي كرد . بقيه ي قورباغه ها فرياد مي زدند كه دست از تلاش بردار ،‌ اما او با توان بيشتري تلاش كرد و بالاخره از گودال خارج شد

 
وقتي از گودال بيرون آمد ،‌ بقيه ي قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟

معلوم شد كه قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام مدت فكر مي كرده كه ديگران او را تشويق مي كنند

                                                             از كتاب هفده داستان كوتاه كوتاه

 

چشمه

در پناه بنه اي روي كمرگاهي دور
چشمه اي زمزمه مي كرد مدام

چشمه اي زنده سراينده دل شادي ها

 
چشمه اي روشن و روشنگر تاريكي ها

روي شيب تپه و دره دويد
رخ آشفته علف ها را شست

شانه زد زلف گل وحشي را

دل خاموش چمن را كاويد

هيچ كس چشمه جوشنده به بازي نگرفت

صورت هيچ كسي در دل او سايه نريخت

راه ها رفت و كس آكاه نشد

نغمه ها زد كه كس آن را نشنيد

گرچه پيوند نهان با دل كوهستان داشت

 
آرزو داشت ببيند رخ درياها را

آرزو داشت بريزد به دل اقيانوس

تا نيابد خود را

 
در نور دد همه صحراها را

 
آه اگر دشت عطش كرده لبانم نمكد

واي اگر تيزي آن سنگ نكوبد بالم

يا اگر تندي آن كوه توانم نبرد

ماسه ساحل اميد به تن خواهم شست

روي درياي پر از موج گران خواهم ديد

گرچه كس قصه آن چشمه بنشنوده هنوز

باز در روي كمرگاه و فراز دره

چشمه اي مي جوشد

چشمه اي هست كه مي خواند باز

چشمه اي هست به راه

سياوش کسرائ

به من بگو...

 

به من بگو

مدت زيادي از تولد برادر ساكي كوچولو نگذشته بود . ساكي مدام اصرار مي كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند
پدر و مادر مي ترسيدند ساكي هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود كه جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار ساكي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند .
ساكي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ساكي كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني ني كوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره !



                                                                                                                    آن ميلمن

 

انبوه سبز

بالای کوه ،
جاه بود و ارتفاع
باد سردی آمد
گر چه سرد بود ارتفاعات چلاو *
سردیش با خاطراتم آمیخت
باعث گرمی جانم گردید.
شمه ای از بوی خوش
بوی نارنج درشت
بوی مهر مادر گیسو سفید
این همه توشه ی راهم بودند
در سکوت کوچه ی پائین ده
راهیه کوهپایۀ سبزی شدم


از پس باریکه راه جنگلی
که شمیم سبزه و سرو و چنار
مست میکرد جان را
وارد انبوه سر سبزی شدم

سبز دیدم من در آن غربت ، ولی
سبزی اینجا برایم سبز بود

نغمه ی بلبل
در آن ور ، رقص گل
هر چه دیدم
رنگ بود و رنگ بود و رنگ بود .

* چلاو ـ روستائی کوهستانی در اطراف شهرستان آمل

به اونايي كه براتون ارزش دارن

 

به اونايي كه براتون ارزش دارن

بهترين دوست اون دوستيه كه بتوني باهاش روي يك سكو ساكت بشيني و چيزي نگي و وقتي ازش دور ميشي حس كني بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي
 ما واقعا تا چيزي رو از دست نديم قدرش رو نمي دونيم ولي در عين حال تا وقتي كه چيزي رو دوباره به دست نياريم نمي دونيم چي رو از دست داديم
 اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي تضميني بر اين نيست كه او هم همين كار رو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش ، فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه و اگه اين طور نشد خوشحال باش كه توي دل تو رشد كرده
 در عرض يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد در يك ساعت ميشه يكي رو دوست  داشت و در يك روز ميشه عاشق شد ، ولي يك عمر طول مي كشه تا كسي رو فراموش كرد
 دنبال نگاهها نرو چون مي تونن گولت بزنن، دنبال دارايي نرو چون كم كم افول مي كنه ، دنبال كسي باش كه باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز تيره رو روشن كرد ،  كسي رو پيدا كن كه تو رو شاد كنه
دقايقي تو زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ ميشه كه مي خواي اونو از رويات بكشي بيرون و توي دنياي واقعي بغلش كني
 رويايي رو ببين كه مي خواي ، جايي برو كه دوست داري ، چيزي باش كه مي خواي باشي ، چون فقط يك جان داري و يك شانس براي اينكه هر چي دوست داري انجام بدي
 آرزو مي كنم به اندازه ي كافي شادي داشته باشي تا خوش باشي ، به اندازه كافي بكوشي تا قوي باشي
 به اندازه كافي اندوه داشته باشي تا يك انسان باقي بموني و به اندازه كافي اميد تا خوشحال بموني
 هميشه خودتو جاي ديگران بذار اگر حس ميكني چيزي ناراحتت مي كنه احتمالا ديگران رو هم  آزار ميده  شادترين افراد لزوما بهترين چيزها رو ندارن ، اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترین استفاده رو مي برن
 شادي براي اونايي كه گريه مي كنن و يا صدمه مي بينن زنده است ، براي اونايي كه دنبالش مي گردن و اونايي كه امتحانش كردن ، چون فقط اينها هستن كه اهميت ديگران رو تو زندگيشون مي فهمن
 عشق با يك لبخند شروع ميشه با يك بوسه رشد مي كنه و با اشك تموم مي شه ،‌ روشنترين آينده هميشه روي گذشته فراموش شده شكل مي گيره ، نميشه تا وقتي كه دردها و رنجا رو دور نريختي توي زندگي به درستي پيش بري ،
 وقتي كه به دنيا اومدي تو تنها كسي بودي كه گريه مي كردي و بقيه مي خنديدن ، سعي كن يه جوري زندگي كني وقتي رفتي تنها تو بخندي و بقيه گريه كنن

                                                                                                نيما احرار (اهرار)

زبان طبيعت

در سكوت و خلوت سحر
 پنجره اي به روي پرنده باز مي شود
 و افق از بدايت تا نهايت
 پرنده را به پرواز مي خواند
 آسمان و درخت بر او آغوش مي گشايند
 و باد در گوشش
عاشقانه آهنگ رهايي زمزمه مي كند
 پرنده در حسرت پرواز
 و پرواز در حسرت پرنده
 اي كاش
 پرنده در زندان عادت
 زبان طبيعت را از ياد نبرده باشد

                                                                          پيمان آزاد

سخنانی از بزرگان

 

آزادی حقیقی آن نیست که هر چه میل داریم انجام دهیم، بلکه آن است که آنچه را که حق داریم انجام دهیم.

کرزن

 

آزادی دنبال کردن اهداف شخصی است تا جایی که قواعد عمومی آنها را منع نکرده باشد.

لاک

 

بخواهید تا به شما بدهند. بجوئید تا بیابید. در را بزنید تا به روی شما باز شود.

عیسی مسیح

 

آنچه موجب مرگ من نشود مرا نیرومندتر میسازد.

نیچه

 

شنا کردن در جهت آب از ماهی مرده هم بر می آید.

اسمایلز

 

نتیجه اراده ضعیف حرف است و نتیجه اراده قوی عمل.

لوبون

باغ آیینه

 

باغ آيينه

چراغي به دستم، چراغي در برابرم:
من به جنگ سياهي مي روم.

گهواره هاي خستگي
از كشاكش رفت و آمدها
باز ايستاده اند،
و خورشيدي از اعماق
كهكشان هاي خاكستر شده را
روشن مي كند.
***
فريادهاي عاصي آذرخش  -
هنگامي كه تگرگ
در بطن بي قرار ابر
نطفه مي بندد.
و درد خاموش وار تاك -
هنگامي كه غوره خرد
در انتهاي شاخسار طولاني پيچ پيچ جوانه مي زند.
فرياد من همه گريز از درد بود
چرا كه من، در وحشت انگيز ترين شبها، آفتاب را به دعائي
نوميدوار طلب مي كرده ام.
***
تو از خورشيد ها آمده اي، از سپيده دم ها آمده اي
تو از آينه ها و ابريشم ها آمده اي.
***
در خلئي كه نه خدا بود و نه آتش
نگاه و اعتماد ترا به دعائي نوميدوار طلب كرده بودم.
جرياني جدي
در فاصله دو مرگ
در تهي ميان دو تنهائي -
نگاه و اعتماد تو، بدينگونه است
***
شادي تو بي رحم است و بزرگوار،
نفست در دست هاي خالي من ترانه و سبزي است
من برمي خيزم!
چراغي در دست
چراغي در دلم.
زنگار روحم را صيقل مي زنم
آينه ئي برابر آينه ات مي گذارم
تا از تو
ابديتي بسازم.

                                                                             احمد شاملو